خرید بک لینک

:|

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: يکشنبه 24 ارديبهشت 1396 ساعت: 3:29

امشب شب عیده .. شب شادیه .. شب جشن و سروره .. شب دعا کردن و برآورده شدن حاجته.

برا همه مسلمونای جهان دعا میکنم که حاجت دلاشون برآورده بشه .. چشمشون به دیدار امامشون روشن بشه .. مریضاشون شفا پیدا کنن .. مشکلاتشون حل بشه .. گرسنهها سیر بشن .. پیادهها سواره .. بیپناها یه سرپناه پیدا کنن .. تشنهها سیراب بشن .. دلای همه آروم بشه و زندگی همه پر از حسای ناب باشه و کلی چیزای خوب دیگه.

الهی آمین ^__^

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: جمعه 22 ارديبهشت 1396 ساعت: 3:29

-درد داره؟!

+چی مادر فدا؟!

-سوزنی که تو رگم میزنن؟ بله گفتن به کسی که دوستش ندارم؟ فراموش کردن برادرزاده رفیق آقایپدر؟

+تو که اینقد ترسو نبودی!

-نبودم ولی الان میترسم!

+یکمی درد داره. اولش یکمی میسوزه بعد به مرور خوب میشه. بعد اصن یادت نمیاد که یه روزی ... .

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 18:00

شاید تقصیر هر دوتامون بود. شاید همونجوری که اون منو به خودش وابسته کرد منم اونو به خودم وابسته کردم. بعدش من هر روز بیشتر از قبل تو وابستگیش غرق شدم ولی اون زرنگتر بود و یه شاخهای چیزی پیدا کرد و خودشو نجات داد. نمیدونم. واقعا نمیدونم. نمیدونم

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:59

با دوستجانها رفتم گردش. گردش که نبود. مثل دیوانه مدام زل زده بودم به هر جا. من وضعم خرابتر از آنیست که کسی بتواند درکش کند. یکی از دوستجانها که کارآموزی را با او گذراندهام هفته پیش بدون آن که به من بگوید دست به کار شد و لرزیدن دلم را به مورد

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 ساعت: 22:22

قلبم درد میکند. فکر کردن به آینده عذابم میدهد. فکر این که کسی که دوستش دارم را از دست خواهم داد دنیا را برایم تیره و تاریک میکند. من دلم برادرزاده بهترین رفیق پدرم را میخواهد. نمیدانم اگر نتیجه تحقیقات مثبت شود چه کنم! واقعا دنیای بدون او خیلی برایم ترسناک است.

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 ساعت: 22:22

گفتم. همه داستان را گفتم. همه داستان را برای مامانخانم گفتم. او دیگر میداند گلوی دختر بزرگش یک جایی گیر کرده بود.

راز میان من و تو دیگر فاش شده است!

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 ساعت: 13:23

با دوستجانها رفتم گردش. گردش که نبود. مثل دیوانه مدام زل زده بودم به هر جا. من وضعم خرابتر از آنیست که کسی بتواند درکش کند. یکی از دوستجانها که کارآموزی را با او گذراندهام هفته پیش بدون آن که به من بگوید دست به کار شد و لرزیدن دلم را به مورد

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 21:59

حال این لحظههایم قابل بیان نیست. امروز بعد از ظهر مامانخانم حرفهای همیشگیاش را زد و رفت. من هم میخواستم بخوابم ولی ای کاش سرم را روی آن بالشت کوفتی نمیگذاشتم. از خواب که بیدار شدم تنم میلرزید. باورم نمیشد. میچکا از ترس میلرزید. میچکایی که د

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:36

امشب بابای خواستگار به همراه مامانش میآیند خانه ما. من هم دارم با دوستجانها میروم بیرون خوشگذرانی! مثلا اتفاقی نیفتاده! مثلا من خیلی قوی هستم! مثلا خیلی خوب هم میدانم باید چه کنم! کاملا هم آمادهی آماده هستم. گریههایم را کردهام. آن قدر که دیگر اشکی نمانده. یعنی کسی نمیتواند دیگراشکم را دربیاورد! به این میگویند: "آمادگی کامل"!!

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:36

یک عده هستند در این مملکت که هر روز چاق و چلهتر میشوند. آن هم بدون هیچ زحمتی. مثل خوردن یک لیوان آب سرد. عدهای دیگر هم هستند برای به دست آوردن چندرغاز دست به هر کاری میزنند. آن وقت همان چندرغاز را هم به وقتش به آنها نمیدهند. بیمهشان هم نمیکنن

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 21:37

خدا جونم!

اگه ازم عصبانی هستی بهم اخم کن ولی نگاهتو ازم نگیر.

اگه کار بدی کردم بزن پس کلهم ولی دستمو ول نکن.

خدا جونم!

من دارم دق میکنم. کمکم کن. میدونی ته دلم چه خبره. کمکم کن راه و بیراه رو پیدا کنم.

خدا جونم!

کمکم کن. کمکم کن. کمکم کن.

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 21:37

خدایا چیکار کنم؟! خدایا کمکم کن .. دو نقطه سونامی ..

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 21:37

من برای داشتنت چه دعاها که نکردم. چله زیارت عاشورا راه انداختم. چهل شب ناد علی خواندم. دعای شرف شمس را با نام تو به انتها رساندم. نماز لیلةالرغایب خواندم. صد بار دعای فرج(برآورده شدن حاجت) را زمزمه کردم. بعد هر اذان تو را از خدا خواستم. بین هر نماز

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 21:37

بزرگترین عددی که میدانی چیست؟ چند است؟ چند رقم دارد؟ میتوانی با انگشتهایت آن را بشماری؟ اصلا میتوانی تصورش کنی؟ من که نمیتوانم. نمیدانم بینهایت کجای دنیا میشود. به توان خودش برسد را که دیگر نمیتوانم درک کنم. میدانی؟ من بینهایتها بار نگرانم. دلآشوبم. ترسانم. ته دلم قرص است اما ته ذهنم بلوا. بینهایت را به توان بینهایت برسان. اگر توانستی تجسم کنی مرا هم میتوانی درک کنی. امشب که زنعم

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: چهارشنبه 13 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:55

در دنیای مجازی با ایشان آشنا شدم. یک بار هم او را از نزدیک ندیده ام. نمی دانم چه شکلی هستند. چه طور لباس می پوشند. کجای این مملکت زندگی می کنند. چه غذایی را بیشتر دوست دارند یا رنگ مورد علاقه شان چیست. من از ایشان تنها همین را می دانم که معلم اند اما نه از این معلم معمولی ها که همه جا می شود پیدایشان کرد و دست همه شان را هم می بوسم. از آن معلم ها که تحت هیچ شرایطی نسبت به اطرافیان شان بی اعتنا نیس

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: چهارشنبه 13 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:55

هماکنون خواستگار محترم به همراه مادر و یک خانم دیگر که نمیدانم کیست و نسبتش با آنها چیست در آن طرف خانه مشغول بحث و گفتگو پیرامون موضوعات بیخود هستند. من هم گوش تیز کردهام ببینم آقای پسر کیست؟ نامش چیست؟ شغل دارد؟ خانه؟ ماشین؟ درآمد آنچنانی؟ ...

اصلا میدانید چیست؟ اگر قرار باشد کسی که دلم به دلش گره خورده قسمت زندگیام نباشد میخواهم همسر آیندهام همه چیز تمام و همه فن حریف باشد! دلم میخواهد. به کسی هم ربطی ندارد!

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:06

اگر دقت کرده باشید در بیشتر فیلم های ایرانی یک دختر مجردی هست که بعد از چند قسمت از سریال یا بعد از چند دقیقه از فیلم سینمایی یک خری پیدا می شود که او را می گیرد. هر چند که میچکا به شدت با این طریقه فیلم ساختن مخالف است و برای دخترها بیشتر از این ها ارزش قایل است اما این واقعیت تلخی است که نمی شود انکارش کرد. نمی شود ادعا کرد که در فیلم های ایرانی دخترها لنگ خواستگار نیستند. یا نمی شود سریالی را پ

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:06

اصن آرامش ب من نیومده .. هنوز جوهر(!) مدادم رو پاسخنامه خشک نشده بحث خواستگار جدید باز شده تو خونه ..

آیکون میچکای عصبانی عصبانی عصبانی .. داغون .. خسته .. با کلی داد گیرکرده تو گلو .. با کلی تپش قلب

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:57

یعنی اگه من چهل تا دوست مجازی داشتم و همین الان میخواستم که واسم دعا کنن دیگه از خدا هیچی نمیخواستم. همون چهل نفر با دعاشون تمام گرههای زده و نزده زندگیمو وا میکردن ولی الان که فک میکنم میبینم مشکلاتی خیلی خیلی بزرگتر از مشکل میچکا تو این مملکت هس. مثلا میچکا دانشگاه قبول نشه یا با کسی که دوستش داره ازدواج نکنه هیچ اتفاق وحشتناکی براش نمیافته(البته نسبت به مورد دوم یکمی مشکوکم) ولی وضع

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:11

روبهروی گنبد طلایی، زیر یه طاق کوچیک پشت به دیوار نشسته بود. دو تا زانوهاشو جمع کرده بود تو بغلش و چادر گلدارشو انداخته بود روشون. به اون بالاها خیره شده بود. از زمان و مکان جدا بود. گولهگوله اشک میریخت. بدون هیچ صدا یا حرکتی. صورتش خیس خیس بود. همسرش خیلی وقت بود که رسیده بود و از دور زل زده بود بهش. نمیدونست چرا همدم تنهاییهاش اینطوری زار میزنه. نمیفهمید چرا حضورشو نفهمیده. صداش کرد. انگا

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:11

با این که عاشق خونوادهم هستم عاشق آقایپدر و مامانخانم و عزیزدلام، اونقدی دوستشون دارم که حاضرم واسهشون جونمو بدم ولی بعضی وقتا که خیلی دلم میگیره و با خودم فک میکنم حس میکنم در حقم کوتاهی کردن. اینو نمیگم چون تو عمرم هیچ کلاس خصوصی نرفتم جز اون دوباری که آقایپدر به زور فرستادم و من به ماه نکشیده از کلاس فرار کردم یا هر هنری که بلدم رو خودم یاد گرفتم به جز یه دوره سه ماهه طراحی و کلاس خیا

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:11

صفحه بندی